به گزارش شهرآرانیوز؛ ۹ اسفند که جنگ به میهن تحمیل شد، دلشان بی تاب بود؛ هم برای مردمی که خانه بر سرشان خراب شده بود، هم برای همکارانشان که بیش از خستگی جسمی، روحشان از دیدن خسارت به جان و مال مردم آزرده بود؛ کوله هایشان را آماده کردند و گوش به زنگ شدند که هر زمان اعلام نیاز شد، از مشهد خود را به مناطق جنگ زده برسانند.
همین هم شد و روز دوم جنگ، هشت ساعته خود را به تهران رساندند، بی آنکه حتی از خانواده و بچه هایشان خداحافظی کنند. ۱۰ روز موشکها از بالای سرشان رد میشد و در فاصله کمی از آنها به زمین میخورد و آنها در چنین شرایطی، مجروحان را درمان، مفقودان را پیدا و پیکر شهدا را منتقل میکردند. گزارشی که میخوانید، ادای دینی است به تمامی کارکنان و داوطلبان هلال احمر که هر خطری را به جان میخرند، اما هم وطنان خود را تنها نمیگذارند.
مجید زارع، بیش از ۲۰ سال است که به عنوان کارمند هلال احمر مشغول کار است و ۱۵ سال از این مدت را به عنوان فرمانده تیم واکنش سریع جمعیت هلال احمر خراسان رضوی انجام وظیفه کرده و طی جنگ تحمیلی اخیر با حضور در تهران، کار امداد و نجات شهروندانی را انجام داده است که بر اثر حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی آسیب دیدهاند.
«تیم واکنش سریع در تمام جمعیتهای هلال احمر استانها وجود دارد که تخصصهای لازم برای هر نوع عملیاتی را دارند؛ خواه این عملیات در جاده باشد خواه در کوهستان؛ به طورکلی آماده حضور در تمام حوادث و سوانح هستند.» این تعریفی است که فرمانده تیم واکنش سریع هلال احمر استان بیان میکند و ادامه میدهد: این تیم در استان ۱۵ نیرو دارد که درحال حاضر ۳ نفر از آنها نیروی داوطلب هستند.
همان روز اول که طبل جنگ زده شد، در فراخوانی از نیروهای هلال احمر درخواست کمک شد و بی درنگ ۲ تیم چهارنفره از واکنش سریع استان با ۲ خودرو هایلوکس عازم پایتخت شدند. از روز دوم جنگ در تهران حاضر شدند و به مدت ۱۰ روز آنجا ماندند. طبق گفته زارع، تیم واکنش سریع استان در پهنه مرکزی استان تهران، مستقر و مشغول خدمت رسانی شدهاند.
تعبیر او از اقداماتی که در این ۱۰ روز انجام دادهاند، این است: شکل اقداماتی که باید در دل جنگ انجام میدادیم، با حوادث معمولی و طبیعی خیلی تفاوت داشت. هر حملهای که صورت میگرفت، ابتدا تیم ارزیاب به محل اعزام میشد و بعد از آن، تیم واکنش سریع وارد عمل میشدند. هر پرتابهای که در پهنه مرکزی اصابت میکرد، آنجا حضور پیدا میکردیم.
«انفجار، آوارهای سنگین، دود» واژههایی است که تیم واکنش سریع در مدت حضورشان در تهران، آن را بارها و بارها از نزدیک لمس کردهاند. زارع میگوید: به دلیل انفجارها و دودی که از آنها پراکنده میشد، وضعیت تنفسی خوب نبود و همین موضوع، شرایط امدادرسانی را خاصتر میکرد. خیلی اوقات هم هنگام خدمت رسانی، عبور پرتابه یا پهپاد را در آسمان به چشم میدیدیم. گاهی با توجه به شدت پرتابهای که صورت میگرفت، برخی افراد شهید میشدند که باید عملیات انتقال شهدا را نیز انجام میدادیم.
برخی اماکن مسکونی که تحت تأثیر پرتابهها قرار گرفته بودند، نیز یکی از نقاط خدمت رسانی آنها بود. فرمانده تیم واکنش سریع ادامه میدهد: برخی اوقات با توجه به دستور فرماندهی منطقه، اعلام میشد که باید این خانهها تخلیه شوند و ما به سالمندان و کودکان برای تخلیه محل کمک میکردیم.
از او میپرسم سختترین عملیاتی که در تهران داشتید، چه بوده است. میگوید: نمیشود گفت که کدام سختتر بوده است، همه اش به نوعی سخت بود. تمام عملیاتهایی که در این مدت رفتیم، هیچ کدام شبیه هم نبود؛ زیرا پرتابهها به سازههای مختلفی برخورد میکرد و اثرات مخرب آن نیز فرق میکرد.
یکی از عملیاتهایی که بیشتر در خاطرش مانده، مربوط به فردی است که درون یک خودرو و در زیر آوار یک ساختمان گیر افتاده بود و خیلی زمان برد تا بتوانند فرد محبوس شده در اتاقک آهنی را نجات دهند.
زارع اضافه میکند: ابتدا ناچار بودیم آوار را از روی خودرو برداریم. شدت آوار به قدری بود که خودرو را تقریبا له کرده بود و امکان جابه جایی خودرو نیز وجود نداشت؛ ناچار شدیم خودرو را تکه به تکه برش بدهیم تا به فرد برسیم، اما بازهم امکان خروج فرد وجود نداشت؛ زیرا از قسمتهای پهلو آسیب دیده و پایین تنه اش در خودرو گیر کرده بود. درنهایت پس از ساعتها تلاش، این فرد را نجات دادیم.
او اظهار میکند: وضعیت آماده باش نیروها با توجه به حادثه، تفاوت داشت. وقتی اصابت صورت میگرفت و نیروها اعزام میشدند، تقریبا چندساعتی درگیر آن بودند و بعد از آن اگر دوباره اتفاقی میافتاد، برای خدمت رسانی در محل حاضر میشدند. در غیر این صورت در حالت آماده باش باقی میماندند، بنابراین استراحت طولانی مدت به خصوص در شبها معنایی نداشت.
فرمانده تیم واکنش سریع هلال احمر استان درباره حملاتی که دشمن در آن، پایگاههای هلال احمر را هدف قرار داده است، بیان میکند: حمله به پایگاههای هلال احمر و نیروهای امدادرسان، اوج ناجوانمردی است؛ زیرا در آن به نیروهایی حمله میشود که در حال کمک به نجات جان بقیه افراد هستند. ما بنا بر نشان هلال احمر و صلیب سرخی که داریم، نباید هدف قرار بگیریم، اما متأسفانه دشمن به این امور پایبند نیست.
از همان روز اولی که وارد جمعیت هلال احمر میشود، خطراتی را به جان میخرد، اما این بار جنگ بود و شوخی نداشت، با این حال میگوید: از ابتدای ورودم به هلال احمر، این تعهد برایم ایجاد شد که باید در سوانح، نفر اول باشم و نمیتوانم از این تعهد بگذرم. تمام مردان و زنان در شهرهای جنگ زده کشورمان مانند خانوادهام هستند، بنابراین هر کاری بتوانم، برای آنها انجام میدهم.
زارع میگوید: اگر انجام عملیاتهای سنگین بیش از ۱۰ روز طول بکشد، تیم جایگزین میشود؛ زیرا فشار روانی و بار عملیات سنگین است. درحال حاضر نیز ما به مشهد برگشتهایم و تیم جایگزین از استان به تهران رفته است. بعد از مدتی استراحت، دوباره برای کمک خواهیم رفت.
«چیزی که من از حملات دشمن به کشورمان دیدم، در بیشتر اوقات، حمله به مناطق مسکونی بود و مصداق بارز آن، پیکر شهدایی بود که به همراه همکارانم از زیر آوار بیرون آوردیم. یکی از آنها مرد جوانی بود که بر اثر موج انفجار در خودرو خود به شهادت رسیده بود. به سختی او را خارج کردیم، مدارک شناسایی اش را نگاه کردم. (این جمله را با بغض میگوید) نوشته بود: علی آریا، دانشجوی سال سوم دستیار تخصصی ارتوپدی. ما جوانانی را از دست دادیم که امیدهای آینده کشورمان بودند.» این بخشی از روایت هادی کریمی، نجاتگر تیم واکنش سریع هلال احمر استان، است.
ماجرای ورود او به هلال احمر، خودش میتواند شالوده یک گزارش باشد، اما همین قدر بدانید که مادرش را بر اثر یک تصادف از دست میدهد و به تبع آن با جمعیت هلال احمر آشنا میشود و با خود عهد میکند تا میتواند، برای نجات جان افراد بکوشد؛ همین میشود که از سال ۱۳۸۶ تاکنون به صورت داوطلبانه در هلال احمر مشغول به کار است.
تعبیر خودش از انجام عملیات در مناطق جنگی، این است که ۱۸۰ درجه با مأموریتهای عادی متفاوت است و با وجود آموزشهای امدادرسانی در شرایط جنگی که دیدهاند، بازهم در واقعیت، شرایط سختتر بوده است. زمانی که برای حضورشان فراخوان میدهند، ساعت ۴ عصر به سمت تهران حرکت میکنند و ساعت ۱۲ شب، خود را به پایگاه مدنظر معرفی میکنند.
در اولین عملیاتی که حضور پیدا میکنند، با پیکر بی جان ۴ سرباز شهید و ۶ نفر از مردم عادی که برای کمک به آنجا آمده بودند و در حمله دوم به شهادت رسیدند، مواجه میشوند. او میگوید: در عملیاتی حضور پیدا کردیم که باید یک پیکر مفقودشده در بیت مقام معظم رهبری را پیدا میکردیم. ۴ ساعت مشغول بودیم، اما به دلیل احتمال اصابت، دستور تخلیه دادند و بعد از آن، دوباره در محل حضور یافتیم و پیکر شهید را پیدا کردیم.
به گفته کریمی، برای امدادرسانی در شرایط جنگی، زمان کم است؛ همچنین در حین انجام عملیات نیروهای امدادرسان، بمباران رخ میداد و واقعا شجاعت میخواست که در چنین شرایطی کار کنی.
او در عملیاتهایی حضور داشته و شاهد بوده است که برخلاف ادعای دشمن، افراد و مراکز غیرنظامی هدف گرفتهاند. در این باره میگوید: نمونه آن، این بود که به جای پایگاه نظامی به شرکت ایران خودرو حمله کردند. متأسفانه کارکنان آنجا مشغول کار بودند، بنابراین مجروح و شهید زیاد داشتیم. یک بار نیز ۴ بلوک مسکونی را هدف قرار دادند که آمار شهدا واقعا زیاد بود و امدادرسانی در آنجا، روحیه ما را دگرگون کرده بود؛ زیرا پیکرهای متلاشی شده کودکان و مردم را دیدیم. مورد دیگری هم بود که پرتابه شان به یک داروخانه و درمانگاه اصابت کرده بود و خانمهای جوانی شهید شده بودند.
کریمی اضافه میکند: شب آخری که قرار بود برگردیم، درکنار یک پارک در تهران آماده باش بودیم که پارک را با پهپاد نشانه گرفتند؛ به این بهانه که آنجا مقر نیروی انتظامی بوده است، درحالی که چنین خبری نبود و ما با اینکه ۴۰ متر با قسمتی که پهپاد به زمین اصابت کرده بود فاصله داشتیم، با موج انفجار پرتاب شدیم.
او عملیاتهایی را که به چشم دیده است، ورای تمام حوادثی میداند که تابه حال تجربه کرده است و اضافه میکند: متأسفانه هم وطنان زیادی را دیدم که خانه شان از بین رفته بود و با وجود اینکه ارگانهای مختلف حاضر بودند شرایط اسکان خوبی برایشان فراهم کنند تا زمانی که خانه شان درست شود، مات ومبهوت در همان محله نشسته بودند و میگفتند زندگی مان اینجاست، کجا برویم؟ یا بعضی از آنها عزیزشان را درپی این حملات از دست داده بودند و با چشمی گریان به خانهای خیره شده بودند که به خرابه تبدیل شده بود، اما هنوز خاطرات را برای آنها زنده میکرد.
«دیگر، چهره تهران زیبا نیز تغییر کرده است.» کریمی این جمله را میگوید و اضافه میکند: متأسفانه در هر منطقهای حضور پیدا میکردیم، یک کوچه درگیر اصابت شده یا اثرات موج انفجار در آن مشهود بود و در بعضی مناطق، بتنها تبدیل به شن ریزه، شده و آن محدوده را پر کرده بود.
او هم مانند خیلی از همکارانش وقتی عزم این سفر را کرد، به خانواده اش خبر نداد تااینکه پدرش روز دوم حضورش در منطقه جنگ زده با او تماس میگیرد و از او میخواهد کاری برایش انجام بدهد و کریمی به ناچار پدر را باخبر میکند و از همان روز، سیل تماسهای خانواده اش به راه میافتد. به گفته خودش، شاید روزی ۲۰ بار به او زنگ میزدند تا از سلامتی اش مطمئن شوند.
بعد از اینکه ۱۰ روز از حضورشان در تهران میگذرد، ۸ نفری به این نتیجه میرسند که قلبشان برای کمک به مردم حتی بیشتر از روزهای قبل میتپد و به همین دلیل به سازمان درخواست میدهند که مدت حضورشان را تمدید کنند، اما رئیس هلال احمر کشور میگوید با توجه به شرایط روحی لازم است استراحت کنید و دوباره از کمک شما استفاده خواهیم کرد. حالا کوله هایمان را آماده کردهایم تا هر زمان که با ما تماس گرفتند، به تهران برویم.
از او میپرسم این همه اشتیاق از کجا میآید، نمیترسید که اتفاقی برایتان بیفتد. میگوید: ما برای چنین روزهایی آموزش دیدهایم تا بتوانیم به مردم خدمت کنیم و اگر در زمان خدمت رسانی اتفاقی برایم بیفتد، شیرینتر است تااینکه به هر شکل دیگری از این دنیا بروم.
«چشم مان به آسمان خیره و گوشمان به صدای بی سیم بود. ما شاهد عینی حملاتی ناجوانمردانه بودیم که وقت وبی وقت مناطق مسکونی را هدف قرار میداد و حتی حضور زنان و بچههای کوچک هم برایشان مهم نبود.» این بخشی از صحبتهای بهروز صلاحی، نجاتگر تیم واکنش سریع هلال احمر استان، است که از روز دوم جنگ برای امدادرسانی به تهران اعزام شده است.
او حدود ۸ سال به صورت داوطلبانه با جمعیت هلال احمر همکاری کرده و دو سالی است که به عنوان نیروی شرکتی با این مجموعه در حال کار است، اما به گفته خودش، جنس عملیاتهایی که در تهران شاهد آنها بوده با تمام عملیاتهایی که تاکنون انجام داده است، فرق میکند.
وقتی از مشهد به سمت تهران حرکت کردند، ۴۸ ساعت بود که همسر و پسر سه ساله اش را ندیده بود و با علم به اینکه ممکن است جانش به خطر بیفتد، دل را به جاده زد و اصلا به این فکر نکرد که با خانواده اش خداحافظی نکرده است.
صلاحی میگوید: خانواده ما امدادیها هم توجیه هستند که رفتنمان به مأموریتها با خودمان و برگشتمان با خداست. ازآنجاکه خانه ما نزدیک محل کارم است، گاهی اوقات که شیفت بودم، همسرم، پسرم را به مرکز میآورد تا او را ببینم؛ به همین دلیل ۱۰ روزی که تهران بودم، پسرم بارها به مادرش گفته بود که برویم اداره، بابا را ببینیم و او هر بار با بهانهای سر پسرم را گرم میکرده است تا فراموش کند.
او ادامه میدهد: روز سوم جنگ در عملیاتها حاضر شدیم. شرایط به صورتی بود که بعد از اصابت موشک نمیتوانستیم بلافاصله در محل امدادرسانی کنیم؛ چون بمبها به صورت دومرحلهای بود و هدف دشمن، گرفتن تلفات بیشتر بود.
«پیکر شهدای عزیز زیادی را در این مدت، از زیر آوار بیرون آوردیم.» این جمله را میگوید و اضافه میکند: متأسفانه پس از حملهای که به پلیس دیپلمات کردند، پیکر سربازان شهیدی را از زیر آوار خارج کردیم که چیزی از خدمتشان نمانده بود و عید به اتمام میرسید. پیکرها اوضاع خوبی نداشتند و متأسفانه خاطرات خیلی تلخی برایمان باقی ماند.
اثرات روحی ناشی از مشاهده مجروحان و پیکر شهدایی که صلاحی آنها را از نزدیک دیده است، هنوز از خاطرش دور نمیشود. مشخص هم نیست که اصلا بتواند این صحنهها را از خاطر ببرد یا خیر.
او میگوید: از زمانی که برگشتهام، بارها شده است که بر اثر کابوس از خواب پریدهام. همین چند شب پیش بود که از خواب بیدار شدم و پناه گرفتم. چند روز قبل، یکی از همکارانم را دیدم که نشسته و به گوشهای خیره شده بود، ده بار صدایش کردم، اما اصلا انگار آنجا حضور نداشت؛ همه اینها تروماهایی است که ما قبل، حین و بعد از حادثه تجربه میکنیم.
سؤال بعدیام از او این است که با تمام این دشواریها اگر نیاز باشد، آیا بازهم حاضر است برای خدمت رسانی به شهرهای جنگ زده برود. او میگوید: صددرصد بازهم میروم. همین روز گذشته نیز با ما تماس گرفتند و گفتند کوله هایتان را آماده کنید که احتمالا همین روزها دوباره اعزام میشوید؛ به یاری امام رضا (ع) ان شاءا... اعزام میشویم!